تبليغاتX
خانه دانشجویی جامعه شناسی
 مهوش لطفی دانشجوی کارشناسی ارشد پژوهش علوم اجتماعی دانشگاه تربيت معلم تهران

 

مقدمه:

بي گمان بحث اين چنين در سراسر سده 19ميلادي و همچنين اوايل سده بيستم با شدتي تمام رواج داشت: انديشه هاي ماركس را بايد از كدام منبع فلسفي بيشتر متأثر دانست؟

آيا ماركس واقعاً يك ايده آليست هلگلي است؟

آيا او در مكتب ريكاردو و آدام اسميت رشد كرده بود؟

آيا متأثر از جامعه شناسان ماقبل خود بود؟ و سوالاتي بدين گونه

بدون شك اولين پاسخ به اين سوالات همان اصلي ترين پاسخ مي باشد، يعني توجه به اين نكته كه ماركس در حيطه هاي متفاوتي به فعاليت پرداخت، حيطه هايي كه گه گاه چندان ارتباطي با يكديگر نداشتند. هرچند كه انديشه هاي ماركس در نهايت نوعي انسجام دروني به اين ايده هاي گاه پراكنده مي داد. بنابراين بايد اين نكته را پذيرا شويم كه در هر دوره اي تفسيرهاي متفاوت از انديشه اي ماركس ارائه شده است كه امروزه هم در قالب مفاهيم نئوماركسيمي در دانشگاههاي معتبر آمريكا و اروپا رواج دارد.

براي اينكه: به طرح كلي درباره اين تفاسير دست پيدا كنيم، بصورت تيتروار انواع تفسيرهايي را كه از انديشه هاي ماركس صورت گرفته را ذكر مي كنيم.

بي شك نخستين آنها تفاسيري بود كه توسط انگلس و سپس پلخانف، كائوتسكي و برنشتاين انجام گرفت. يعني آنچه را كه ما مي توانيم در مرحله اي ماركسيسم تجديد نظر طلب و در مرحله اي ماركسيسم اقتصادي دانست.

اين گرايش يعني تمايل به جنبه هاي اقتصادي و بالاحض جبري آثار ماركس در سال هاي پاياني سده نوزدهم و سال هاي آغازين سده بيستم، به شدت رواج داشت كه تجلي سياسي آنرا مي توانيم در ماركسيم لنينيسم و حكومت شورائي در كشور روسيه دانست.

بوجود آورندگان اين نظریه این نكته را در كانون افكار ماركس مدنظر قرار مي دادند كه در نهايت عامل اقتصادي، پيش برنده تاريخ و تعيين كننده حيات اجتماعي و آگاهي انسان ها است.

همانطور كه مي دانيم اين افراد معتقد بودند كه از نظر ماركس زير بنا و زير ساخت جامعه يعني آنچه كه تمامي تاريخ بشري را و همچنين تمام تشكل هاي اجتماعي را شكل ميدهد. عامل اقتصادي مي باشد عوامل ديگر نظير سياست، هنر، ايدئولوژي ، عوامل روبنائي و تحت تأثير عامل اقتصاد  مي باشد.

هر چند كه انگلس در نوشته هاي خود پس از مرگ ماركس اين نكته را گوشزد كرد كه او و ماركس به هيچوجه قصد تبيين اين نكته را نداشته اند كه عامل اقتصاد تنها عامل مسلط مي باشد بلكه صرفاً به اين دليل كه بر اهميت بعد اقتصاد در جامعه تأكيد كنند اين مبحث را پيش كشيده اند. اما با وجود تمام اين تفاصيل برداشت هاي مبتني بر مبحث زيربنا، روبنا كه مبين عامل اقتصادي مي باشد در دو دهه نخست قرن بيستم رواجي بي نظير داشت.

 

انگلس نيز مانند ماركس، بارها تاييد كرده است كه نظريه ي آندو و همه رويدادهاي تاريخي و انديشه ها، همه ي امور سياسي و فلسفي و ديني را از راه شرايط اقتصادي و مادي دوره ي تاريخي مورد بحث، شرح مي كند. اما در پايان عمر از پافشاري درين باب كاست و در نامه اي (1890) نوشت كه نه او و نه ماركس هرگز نقطه نظرشان جبر باوري بي چون و چراي اقتصادي نبوده است كه همه ي جريان دگرگوني تاريخي را تنها به علتهاي اقتصادي فروكاهد. وي نوشت كه آنان از نظر تاريخي باور دارند كه تنها «سرانجام وضع اقتصادي پايه است، اما عناصر گوناگون رو بنا نيز بر سر كشاكش تاريخي اثر خود را دارند و در بسياري موارد وزن خود را در تعيين شكل آنها تحميل مي كنند. ميان همه اين عناصر ميانكنشي هست....» دانشنامة سياسي داريوش آشوري ص 288.

انديشمنداني همچون كائوستكي برنشتاين و پلخانف بعدها و بعدها حتي لنين، كم و بيش تحت تأثير اين تفكر بودند.

يكي از نخستين دلايل رواج اين چنين تفكري را مي توان عدم عدم انتشار آثار اوليه ماركس دانستند چرا كه توجه اين انديشمندان بيشتر بر روي آثاري همچون نقد اقتصاد سياسي و سرمايه بود، آثاري كه متعلق به دوره متأخير كار ماركس مي باشند و آثاري همچون دست نوشته هاي اقتصادي فلسفي 1844، مسئله یهود و نقد آموزه هگلي دولت، كه جزء آثار اوليه ماركس مي باشند تا سالهاي سال در كشورهاي اروپائي منشتر نشد. وحتي در دايره المعارفي كه پس از انقلاب اكتبر روسيه بعنوان يك مرجع ماركسيستي بود (منظور دائره المعارفي است كه پس از انقلاب اكتبر روسيه بعنوان يك مرجع ماركسيستي در كشور روسيه نوشته و تهيه شد) ذكر از اين آثار به ميان نيامده بود و ماركس را بيشتر با كتاب سرمايه مي شناختند اما از اوايل سده 20 گرايش در حيطه انديشه هاي ماركسيستي بوجود آمد كه بعدها از آن بعنوان ماركسيم هگلي ياد كردند گرايش كه در مركزآن انديشمنداني همچون گرامشي و لوكاچ قرار داشتند. هر چند كه بايد گفت اين تنها گرايش متفاوت  نسبت به انديشه هاي ماركسيستي در سده بيستم نبود.

گرايش هايي همچون ماركسيم انتقادي كه توسط انديشمندان مكتب فرانكفورت مطرح شده ماركسيسم اگزيستانسياليست كه بزرگترين نماينده آن ژان پل سارتر بود و همچنين ماركسيسم ساختار گرا كه نمايندگان آن آلتوسر و پولانزاس بودند، اما آنچه كه به بحث ما مربوط مي شود بررسي گرايشي تحت عنوان ماركسيم هلگي در سده بيستم مي باشد.

 

كلياتي در باب ريشه هاي هلگي انديشه ماركس

بدون شك ماركس در سالهاي نخست كار خود تحت تأثير ايده هاي هگل بود، يعني تفكري كه در آلمان آن زمان به شدت رايج بود هر چند كه بعدها انديشمندي همچون التوسر منكر تأثير پذيري ماركس از هگل مي شود و ايده هاي فلسفي ماركس را بيشتر متأثر از كانت و فيخته مي داند. اما به استثناي او تمامي مفسرين ماركسيست، حداقل ايده هاي اوليه ماركس را متأثر از هگل مي دانند.

استفاده ماركس از ايده هاي هگلي، محل تفسيرها و تضادهاي بيشماري بود. ماركسيستهاي راست كيش (ارتدكس) كاملاً معتقد بودند كه ايده هاي ماركس واژگون شده ايده هاي هگلي است و اينان با استناده به همان گزاره خود ماركس كه متعقد بود او ايده اليسم هگلي را وارونه كرده است تا به فلسفه خود رسيده اين مسئله را مطرح مي كردند.

براي روشن شدن بحث مي توانيم يك تقسيم بندي كلي از ماركسيستهاي قرن بيستم ارائه دهيم ماركسیستهايي که می‌توان آنها را مارکسیستهای فلسفی نامید و مارکسیستهایی که می‌توان آنها را مارکسیستهای كلاسيك ناميد.

در بطن انديشه هاي ماركسیستهاي كلاسيك مباحثي همچون اقتصاد گرايي، تكامي گرايي ( منظور پيشرفت تشكل هاي اجتماعي و طبقات مي باشد كه روندي رو به رشد دارد از اين طريق سرانجام مي توانند به آن انقلاب ماركسيستي دست بزنند) و استناد به مبحث  ديالكتيك تاريخي بود.

(ديالكتيك تاريخی بدين معنا كه سرانجام روند گريز ناپذير تاريخ بر اساس حالتي ديالكتيكي و كاملاً منطقي به پيش مي رود و جامعه بي طبقه را بوجود خواهد آورد)

اما در مقابل، ماركسيستهاي فلسفي دقيقاً به نقد اين ايده ها پرداختند و نوعي ماركسيسم فلسفي غربي را بوجود آورند. همانطور كه قبلاً عنوان كرديم در مركز اين ماركسيسم كلاسيك نظريه اكونوميستي ماترياليزم تاريخي قرار داشت كه معتقد بود نيروي اصلي در سراسر تاريخ نيروهاي مادي مي باشند اين نيروهاي يقيناً مسير خود را پيدا خواهند كرد و روبه جلو حركت خواهند كرد و سرانجام جامعه مبتني بر طبقات را در هم مي شكنند و از سرمايه داري به سوسياليزم مي رسند ماركسيسم فلسفي به منظور زدودن اين ايده بيشتر توجه خود را متوجه ريشه هاي ايده اليسم هگلي در انديشه ماركس كردند.

گرامشي  لوكاچ و كرش، بنيانگذاران اين گرايش بودند.

در سراسر نيمه دوم قرن نوزدهم انديشه هاي ماركس را انديشه هاي غير ايده آليستي، يعني درست نقطة مقابل ايده هاي هگل مي دانستند. اساساً ماركسيسم را مترادف با هرگونه گرايش ضد متافيزيكي و ضد فلسفي مي دانستند و بيشتر براي آن جنبه اقتصادي اجتماعي قائل بودند. نخستين ماركسيستهايي كه در اواخر قرن نوزدهم ، يعني سال هاي پس از مرگ ماركس، بعنوان نمايندگان ماركسيسم كلاسيك مطرح بودند ماركس را صرفاً يك ماترياليست مي دانستند و هرگونه گرايش ايده اليستي او را رد مي كردند و به آن مبحث كلاسيك زيربنا و روبنا تأكيد داشتند. در يك معنا، ريشه اين برداشت هاي ماترياليستي در انديشه هاي خود ماركس قرار داشت چرا كه او معتقد بود كه مباحثي همچون ايدئولوژي ، دين، متافيزيك مباحثي كاذب و دروغين مي باشند و در فراسوي اين مباحث نيروها و عوامل توليدي و فعاليتهاي مادي قرار دارند. اما مسئله در اينجا بود كه ماركسيستهاي پس از ماركس تأكيد اغراق شده روي اين مسئله داشتند و مباحثي همچون ايدئولوژي ، فلسفه، هنر و سياست را زوائدي بيش نمي دانستند در حاليكه ماركس به هيچ وجه زائده‌هاي جوامع انساني نمي دانست بلكه او معتقد بود كه اين مباحث حالت غير اصيل و غير واقعي همان بعد اقتصادي هستند كه به دليل حالت دروغين خود تبديل به نوعي آگاهي كاذب شدند بنابراين فلسفه زدائي ماركس نوعي كنار زدن اين آگاهي هاي كاذب و رسيدن به آن واقعيت مادي بود. در حاليكه ماركسيستهاي بعدي اين مباحث را به كل انكار مي كردند.

 

«ماركس هيچگاه عالم ايدئولوژي و فلسفه و متافيزيك را به عنوان زوايد واقعيت مادي و اقتصادي نفي نمي كرد بلكه به نظر او فلسفه و متافيزيك به نحوي نمادين و روياگونه بيانگر واقعيت مادي و زندگي اقتصادي بود و بنابراين نياز به تعبير داشت. از همين رو فلسفه زدايي به نظر او كنار زدن لفافه هاي پندار گونه و افسون مانند فلسفي و متافيزيكي از پيگير واقعيت كار اجتماعي و مادي بود. وي افسانه سرايي فلسفي و ايدئولوژيك و متافيزيكي را نشانه بيماري جامعه و واژگونه بيني واقعيت مي دانست» انديشه هاي ماركسيستي حسين بشيريه ص 127

ماركس معتقد بود كه ايده اليسم هگلي در بطن خود نوعي نمادگرايي و سمبوليسم را نهفته دارد و از اينرو آن گزاره معروف خود را مطرح كرد: وارونه كردن ايده اليسم هگلي او اعتقاد داشت كه اگر نقطه نظري را كه هگل از آن طريق جهان پيرامون خود را مي نگريسته اصلاح كنيم و تغيير دهيم مي توانيم واقعيت را دريابيم و اين همان مفهوم وارونه كردن ايده اليسم هگلي بود.

از نظر ماركس اين مبحث هگلي كه واقعيت پديده اي روحاني است اساساً مبحثي غير واقعي بود. چرا كه هگل از اين طريق عينيات و واقعيات اجتماعي را نيز جزئي از همان روح جهاني مي دانست و معتقد بود كه انسان جزئي از اين روح به شمار مي رود.

بنابراين فلسفة هگل يك فلسفة روح گرا است. روح سعي مي كند خود را بشناسد و از اين طريق به يك خود آگاهي برسد و روح براي اينكه به اين خود آگاهي برسد بهترين جائي كه انتخاب مي كند وجود انسان است چرا كه روح ايده اي فراتر از مبحث انسان است و در قالب انسان مي تواند تجلي مطلوبي داشته باشد و به آن خود آگاهي برسد ماركس معتقد بود تمامي اين مباحث هگلي جنبه اي روحاني دارند. در حقيقت بيان ديگر گونه واقعيات اجتماعي مي باشند ولي با زباني استعاري و رمز آميز.

 

«هگل واقعيت را به صورت پديده اي روحاني جلوه مي داد تا آدمي در آن به راحتي زندگي كند. در فلسفة هگل عينيت ويژگي خشك و بي روح خود را از دست مي دهد و به لفافة روح در مي آيد و جزئي از وجود انسان و در واقع مخلوق او به شمار مي رود. عينيات نيز جزئي از روح جهاني است و فعاليت روح يا ذهن در فرايند تاريخ هرچه آشكارتر مي گردد. انسان خود در اين فرآيند محمل روح است. بنابراين هگل جهان عيني را روحاني و قابل تحمل ساخته است. فلسفه هگل داستان فرآيند روح است. روح طبيعت و تاريخ را از خود آفريد و خود به شكل عينيات طبيعي و نهادهاي تاريخي درآمد و بدين سان در مكان و در زمان توسعه يافت و از خود بيگانه شد. هدف روح آن بود كه خود را بشناسد و به خود آگاهي برسد» انديشه هاي ماركسيستي حسين بشيريه ص 128.

از نظر ماركس ديالكتیك هگلي تقريباً چيزي مشابه همان ديالكتیكي بود كه خود او به كار مي برد يعني نوعي ديالكتیك ماترياليستي كه جنبه هاي تاريخي نيز داشت ، منتهي ماركس معتقد است كه هگل اين جنبه از ديالكتیك خود را يعني توجه آن به نيروهاي توليد و روابط توليدي را بسيار مهم و گنگ بيان مي كند.

از خود بيگانگي كه هگل مطرح مي كند و معتقد است كه در اين ميان روح بيگانه شده اي وجود دارد از نظر ماركس دقيقاً همان رابطه بين نيروهاي توليد و روابط توليدي است.

«نيروهاي توليد همان روح هگلي و روابط توليد نيز همان عينيت يافتگي روح يا از خود بيگانگي آن است. در فرآيند تاريخي، روابط توليدي نفي مي شود تا نيروهاي توليد به تكامل خود ادامه دهد. مقاومت روابط توليد در مقابل تكامل نيروهاي توليد موجب از خود بيگانگي انسان در فرآيند كار اجتماعي مي گردد» انديشه هاي ماركسيستي حسين بشيريه ص 128

بنابراين از نظر ماركس هگل موضوع را به نحوي درك كرده بود تنها لازم بود كه مفاهيم هگلي را وارونه كرد تا به تصوير مورد نظر او (ماركس) رسيد. يعني از نظر ماركس در فلسفه هگل مفهوم روح جاي مهفوم كار و كار انساني را گرفته بود، يعني آنچه كه ماركس آنرا موتور مولد تاريخ مي دانست. اما همين برداشت ماركس نسبت به هگل يعني بكار بردن گزاره وارونه كردن ديالكتیك هگلي بعدها از سوي انديشمندان ماترياليسم ديالكتيك مورد سوء تعبيرهاي بيشماري قرار گرفت در واقع هدف ماركس از بكار بردن اين اصطلاح جايگزيني ماده به جاي روح نبود، ماركس فقدان روح تاريخي، يعني عدم توجه هگل به تاريخ بشري را مدنظر قرار داده بود. او معتقد بود كه هگل اگر درست تاريخ را مي نگريست در كانون اين تاريخ مفهومي بنام روح را قرار نمي داد بلكه در بطن اين تاريخ مباحثي همچون كار، نيروهاي توليد و روابط توليد قرار دارند كه هگل از آنان غافل بود.

ايده اي كه هگل آنرا در مركز انديشه هاي خود قرار مي دهد از نظر ماركس چيزي شبيه به ايدئولوژي است همان كه ماركس آنرا نوعي آگاهي دروغين و كاذب مي خواند. يعني از نظر ماركس ايدة هگلي نمايانگر واقعيت نيست، بلكه تفسيري مخدوش از واقعيت را ارائه مي كند.

در پايان بايد اين نكته را عنوان كرد كه ماركس جزو گروهي بود كه آنها را هگلي هاي جوان مي ناميدند و بعدها از اين حلقه بيرون آمد. بنابراين در بطن انديشه هاي ماركس تأثير ايده هاي هگلي ديده مي شود، هر چند بصورت مخدوش، چرا كه او معتقد بود تناقض اساسي در انديشه هگل تناقض ميان پراكسيس و نظريه مي باشد. او اعتقاد داشت كه نظريه هگلي يك نظريه كاملاً انقلابي است اما پراكسيسي كه در پس آن قرار دارد يك پراكسيس كاملاً محافظه كارانه است. يعني در انديشه هگل انطباقي ميان پراكسيس (praxis) و نظريه وجود ندارد و ماركس اين نكته را مركز تناقضات هگلي مي دانست. بنابراين در جستجوي راه حلي براي رفع اين مشكل برآمد و در همين جاست كه انديشه ماركس بعدي عملي و سياسي به خود مي گيرد چرا كه از نظر او نظريه بدون پراكسيس امري سترون و نابارور است و اين را مي توان با استناد به همان گزاره معروف ماركس در كتاب ايدئولوژي آلماني تبيين كرد. آنجا كه مي گويد فيلسوفان تا به حال به تفسير جهان پرداخته اند و حال زمان آن است كه به تغيير آن بپردازيم.

 

بازگشت به جنبه هاي هگلي انديشه ماركس:

ماركسيسم هگلي در واقع واكنشي نسبت به مباحثي همچون ماترياليسم تاريخي، ايده زيربنا / روبنا و تعيين كنندگي عامل اقتصاد بوده، يعني آنچه كه از سوي ماركسيستهاي كلاسيك و همينطور ماركسيست (لنينيستها)  مطرح مي شد.

در واقع تفسير هگلي از ماركسيسم نوعي تفسير فلسفي و روشنفكرانه بود و بنيانگذاران اين نظريه بيشتر اشخاص فيلسوف بودند تا كمونيست اين اشخاص حركتي را در قرن بيستم آغاز كردند كه در واقع نقطه مقابل حركت خود ماركس در نيمه قرن نوزدهم بود در حاليكه ماركس سعي در وارونه كردن ديالكتيك هگلي داشت، اين اشخاص برخلاف او سعي كردند كه با ر ديگر واقعيات اجتماعي و اقتصادي را تحت مفاهيم متافيزيكي هگل مورد بررسي قرار دهند يعني بررسي واقعيت اجتماعي از طرق فلسفه مبتني بر متافيزيك

در اينجا لازم است براي روشن شدن بحث، ايده ها و نظريات سه تن از اين انديشمندان را كه در واقع مهمترين ماركسيست هاي هگلي در قرن بيستم بودند مورد بررسي قرار دهيم.

كارل كرش (1961 1886):

متولد آلمان پس از جنگ اول به استادي دانشگاه ينا رسيد. عضو حزب سوسيال دمكرات آلمان بود و پس از به قدرت رسيدن هيتلر به آمريكا رفت و در آنجا به تدريس پرداخت.

كرش اعتقاد داشت كه انقلابيون براي از ميان بردن سلطه طبقه بورژوازي بايد مبارزه اي را در پيش بگيرند كه جنبه هاي فرهنگي و ايدئولوژيك آن بيش از همه چيز اهميت داشته باشد و واضح است كه اين برداشت با تفسير رسمي ماركسيسم لنينيسم از مفهوم مبارزه انقلابي انطباق نداشت يعني نوعي ضديت با ماركسيسم اكونوسيتي و لنينيسمي داشت.

كرش معتقد بود كه ماركسيستهاي ارتدوكس و كلاً تمامي ماركسيستهايي كه تنها بر جنبه هاي اقتصادي تكيه مي كنند هيچگاه نتوانستند رابطه ميان ايده اليسم ديالكتيكي هگل و ماترياليسم ديالكتيكي ماركس را درك كنند. او معتقد بود كه بايد رابطه ميان ماركسيسم و فلسفه را بار ديگر مورد بازشناسي قرار داد.

 

«به نظر كرش بحران نظري و فلسفي در درون ماركسيسم اوائل قرن بيستم را تنها مي توان از طريق كاربرد روش ماترياليستي انديشه ماركس بر تاريخ نظريه ماركسيستي دريافت. به نظر او لنين در شرايط انقلابي بعد از 1917 وحدت نظريه و عمل را دوباره برقرار ساخته بود. اما كرش معتقد بود كه رابطه ماركسيسم و فلسفه را بايد از نو دريافت. به نظر او حوزه ايدئولوژيك در درون جامعه سرمايه داري واجد استقلال نسبي و داراي پيامدهاي خاص خود است. ايدئولوژي بورزوايي هيچگاه به حكم تغيير شرايط عيني از ميان نمي رود بلكه تنها بايد از طريق مبارزه فكري و فلسفي با آن برخورد كرد» انديشه هاي ماركسيستي حسين بشيريه ص 132

فعاليت هاي كرش يكي از نخستين فعاليت ها در زمينه هگلي كردن ماركسيسم در قرن بيستم بود هر چند كه برداشتهاي او و فعاليت هايش نسبت به كارهايي كه بعدها گرامشي و لوكاچ انجام دادند از عمق كمتري برخوردار بود. از نظر او مي توان با تأكيد بر جنبه هاي هگلي انديشه ماركس كمبودها و نارسائي هاي ماركسيسم لنينيسم و جنبش هاي مشابه آنرا برطرف كرد.

كرش بعدها به دليل اين نظريات متفاوت از طرف كليه نمايندگان رسمي گرايش هاي مختلف ماركسيستي مورد تحريمي همه جانبه قرار گرفت.

 

آنتونيوگرامشي (1937 1891)

متولد ايتاليا. در دانشگاه تورين زبانشناسي خواند. در نوامبر 1926 توسط حكومت وقت ايتاليا دستگير و در سال 1928 به بيست سال حبس محكوم شد.

22 دفتر خود را شامل 3000 صفحه درباره فلسفه، سياست و ادبيات در همان زندان نوشت. اقامت در زندان و سخت گيريها باعث شد كه به نوعي خود سانسوري در نوشته هايش روي آورد. چند روز پس از آزادي از زندان در آوريل 1937 بعلت بيماري درگذشت.

انديشه هاي سياسي گرامشي طيف وسيعي از مباحث گوناگون را در برمي گيرد. او در باب فرهنگ، فلسفه، ادبيات، زيبائي شناسي و مباحثي اين چنيني بارها در نوشته هاي خود به تفسير و تحليل پرداخته بود. او بيشتر متأثر از فيلسوفاني همچون بنديتو كروچه (croce) فيلسوف هگلي ايتاليا بود.

گرامشي نيز همچون كرش همواره بر ايجاد شرايط لازم و كافي براي انقلاب تأكيد داشت. او نيز همچون كرش معتقد بود كه ريشه هاي هر انقلابي بايد جنبه فرهنگي و ايدئولوژيك داشته بود و براي اثبات اين مبحث انقلاب كبير فرانسه را مثال مي زد كه در واقع با فعاليت فكري انديشمنداني همچون روسو و ولتر شروع شد. به همين دليل او معتقد بود كه انقلاب سوسياليستي بايد جنبه هاي فكري و فرهنگي داشته باشد و نه لزوماً نوعي مبارزه حزبي و شورائي باشد. او انقلاب روسيه را يك استثناء مي دانست چرا كه روسيه كشوري با شرايط خاص بود و بدون هيچگونه تدارك فرهنگي انقلاب در اين كشور رخ داده بود اما با وجود اين ماركسيسم لنينيسم را براي انقلاب سوسياليستي امري كافي نمي دانست.

 

«گرامشي به فلسفه ايده اليستي «بند تيو كروچه» فيلسوف هگل گراي ايتاليا گرايش داشت. از نظر سياسي مهمترين موضوع افكار او واكنش نسبت به انقلاب روسيه بود. وي از همان آغاز بر شرايط فكري و روحي انقلاب تأكيد كرد. به نظر او مقدمه هر انقلابي تدارك و نفوذ فرهنگي و انتقاد و نشر انديشه ها و عقايد است انقلاب فرانسه با فعاليت فكري آغاز شد. به همين سان انقلاب سوسياليستي هم نيازمند تدارك فرهنگي و فكري است نه صرفاً فعاليت سياسي و نظامي» انديشه هاي ماركسيستي حسين بشيريه ص 137

گرامشي نيز همچون كرش به علت نفوذ احزاب كمونيست در ايتاليا مورد تحريم هاي فراوان قرار گرفت. از اثر معروف گرامشي، يادداشت هاي زندان مي توان اينگونه استنباط كرد كه همانطور كه ماركس در صدد واژگون كردن ديالكتيك هگلي بود گرامشي نيز در صدد واژگون كردن ديالكتيك كروچه بود. يعني نوعي بازسازي ماركسيسم و رهايي آن از دست برداشت هاي عاميانه و سياسي. به همين دليل گرامشي وظيفه اصلي خود را تركيب و ادغام ايده اليسم و ماركسيسم مي دانست. او در واقع گرايشي همچون ماركسيسم لنينيسم را نوعي انحراف از ماركسيسم مي دانست. كنش سياسي از نظر گرامشي بدون شك مي بايست پشتوانه اي همچون ايده اليسم فلسفي مي داشت.

او معتقد بود كه هر انقلابي ابتدا با انقلاب در انديشه توده ها ايجاد مي شود. يعني پيدايش يك جهان بيني نوين براي توده ها كه كاملاً از قيد سلطه جهان بيني بورزوائي رها شده باشد دترمينيسم (به معناي تعين گرايي، يعني اينكه همه چيز با حالت جبري به پيش مي رود و نوعي جبر بر سراسر تاريخ حكمفرماست كه در نهايت منجر به انقلاب سوسياليستي مي شود) و اكونوميسم كه در انديشه ماركسيستهاي كلاسيك زيربناهاي جامعه بودند در انديشه گرامشي اهميت خود را تا حدودي از دست مي دهند. ماركسيسم ايده اليستي كه گرامشي طرفدار آن بود در واقع عاري از مفاهيم ماترياليستي بود و در عوض مفاهيمي همچون ايدئولوژي توده ها، فلسفه ايده اليستي و سازمان سياسي احزاب جاي آنرا گرفته بود بنابراين گرامشي ماترياليسم ماركسيستي را در غالب ايده اليسم فلسفي سر و شكلي تازه داد.

 

«مفهوم كانوني گرامشي كه هگلگرايي اش را نيز منعكس مي سازد مفهوم تفوق است. گرامشي تفوق را به عنوان رهبري فرهنگي كه طبقه حاكم آن را اعمال مي كند، تعريف كرده است. او تفوق را متفاوت از اعمال زوري مي داند كه قواي مجريه و مقننه اعمال مي كنند و يا با دخالت پليس اجرا مي شود.» نظريه هاي جامعه شناسي رتيزر ص 198

در واقع اين جهت گيري گرامشي به اين دليل بود كه او آشكار مي ديد كه تمامي جنبش هاي كمونيستي در اروپاي غربي با شكست رو به رو شده اند و او اين را ناشي از فقدان عنصر فلسفي و ايده اليستي در درون ماركسيسم مي دانست او دليل اصلي اين شكست جبنش سوسياليستي را ماترياليستي كردن بيش از اندازه ماركسيسم مي دانست در واقع در انديشه او مفاهيمي همچون ايدئولوژي و فرهنگ جاي مفاهيم ايدة دوگانه زيربنا و روبنا را مي گيرد.

 

گئورک لوکاچ (1971 ـ 1885)

متولد مجارستان ـ دوران خلاقیت او در 1920 با بازگشت به هگل در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی رخ داد. شاگرد زیمل و وبر بود. در 1918 عضو حزب کمونیست مجارستان شد پس از فروپاشی رژیم کمونیستی در مجارستان به وین گریخت.

    تاریخ و آگاهی طبقاتی او از جانب رهبران بلشویک مورد انتقاد قرار گرفت و در نتیجه از حزب اخراج شد. با پیروزی نازیسم در آلمان به روسیه گریخت.

    از 44 ـ 1933 در مؤسسه فلسلفه آکادمی علوم مسکو فعالیت  داشت. با برقراری دولت کمونیستی در مجارستان به بوداپست رفت و در دانشگاه بوداپست به تدریس زیباشناسی و تدریس فلسفه فرهنگ پرداخت. در پایان دوره حکومت استالین به انحراف به راست متهم شد. (منظور از راست سرمایه داری است) در 1951 از سیاست کناره گرفت پس از مرگ استالین جزو گره «ناگس» بود که جنبش انقلابی و ضد استالینیستی شوراهای کارگردی در 1956 در مجارستان را هدایت می‌کرد. پس از سرکوب انقلاب توسط شوروی به رومانی تبعید شد بعدها به مجارستان بازگشت در 1968 در نتیجة تعدیل مواضع حزب دوباره به عضویت حزب پذیرفته شد.

    در واقع تأثیر کارلوکاچ را می‌توان بیش از همه مرهون مهمترین اثرا و یعنی تاریخ و آگاهی طبقاتی دانست. این اثر مبنایی شد که بعدها ریشه‌های مارکسیسم غربی که بیش از همه در احزاب مکتب فرانکفورت جلوه‌گر می‌شود پایه‌گذاری شود بنابراین می‌توان لوکاچ را پیشرو مارکسیسم غربی دانست. در واقع هدف لوکاچ کنار نهادن برداشت اکونومیستی از مارکسیست بود او معتقد بود که برای بازگشت به تفکر انقلابی مارکس ناچار باید ریشه‌های اندیشه هگلی او را درک کرد بنابراین در اندیشه لوکاچ بیشتر تأثیر ایده‌های هگل را می‌بینیم تا مفهومی همچون اقتصاد را.

او معتقد بود که برای ایجاد فرهنگ و اخلاقی که از حیطه بورژوائی رها شده باشد لازم است که کل فرهنگ و اخلاق جامعه از بند اقتصاد و روابط تولیدی رها شود. طبیعتاً این اندیشه‌ها با ایده‌های مارکسیست‌های ارتدوکس و لنینیست‌ها بسیار تعارض داشت، چرا که او اهمیت اقتصاد را نادیده می‌‌گرفت. نکته‌ای که در مورد لوکاچ جالب توجه است. این است که او برخلاف دیگر مارکسیستهای غربی از طریق آثار قبل از 1845 مارکس به ریشه‌یابی ریشه‌های هگلی اندیشه مارکس نپرداخت بلکه این ریشه‌ها را در یکی از آثار متأخر مارکس و به عبارتی در اقتصادی‌ترین اثر مارکس یعنی سرمایه یافت.

یکی از مباحث عمده کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی مفهوم از خود بیگانگی می‌باشد که قاعدتاً ریشه‌های این مفهوم به هگل برمی‌گردد. در واقع از نظر هگل فاصله‌‌ای میان عین و ذهن یا همان سوژه و اوبژه آن چیزی است که می‌توان از آن به از خود بیگانگی تعبیر کرد. اما برداشت لوکاچ از این مفهوم تا حدودی با برداشت هگل متفاوت است در اندیشه هگل مفهوم از خود بیگانگی بیشتر جنبه‌ای فلسفی دارد. در حالی که در اندیشه لوکاچ این مفهوم بیشتر ابعادی اجتماعی و تاریخی دارد و لوکاچ معتقد است که هنگامیکه طبقه پرولتاریا در جامعه به خود آگاهی برسد وحدت میان عین و ذهن نیز تحقق می‌یابد.

 

انسان در جامعة سرمایه‌داری با واقعیتی که خودش (به عنوان یک طبقه) ساخته است روبرو می‌شود. این واقعیت برای او چونان پدیده‌ای طبیعی به نظر می‌رسد که از خودش بیگانه است. او خودش را یکسره بازیچة قوانین این واقعیت می‌انگارد. فعالیتش محدود به این شده است که برای منافع شخصی (خود خواهانه)اش تا آنجا که می‌تواند، در تحقق یک نوع قوانین گریزناپذیر فردگرایانه، به پیش تازد. اما او حتی در حین انجام دادن یک چنین کنشی شناختة عینی رویدادها به شمار می‌آید و نه شناسای آنها. نظریة جامعه‌شناسی در دوران معاصر رتیزر ص 195

 

نتیجه‌گیری:

همانطور که در تک تک این سطور به وضوح قابل رویت بود مارکسیسم هگلی گرایشی مربوط به اوایل سده بیستم می‌باشد یعنی در واقع واکنشی نسبت به برداشت‌های رسمی از مارکسیسم، همچون مارکسیسم تجدیدنظر طلب و مارکسیسم لینینیسم که اینان بیش از همه بر جنبه‌های اقتصادی اندیشه مارکس و آثاری همچون سرمایه و نقد اقتصاد سیاسی روی آورده بودند و از طریق ایده‌ای همچون زیربنا و روبنا سعی در تبیین تمامی تاریخ داشتند مارکسیسم هگلی واکنشی نسبت به این جریان می‌باشد که سعی در فلسفی کردن اندیشه مارکسیستی داشت بنابراین در مقابل دیگر برداشت‌های مارکسیستی که عمدتاً وجهه‌ای اقتصادی سیاسی داشتند مارکسیسم هگلی ابعادی فلسفی دارد.

می‌توان از طریق نمایندگان این گرایش بخوبی دریافت که مارکسیسم هگلی بیشتر از طریق اندیشمندانی پایه‌گذاری شد که جنبش مارکسیستی در کشورهایشان از لحاظ سیاسی با شکست روبه رو شده بود. کرش در آلمان که با سلطه نازیسم راه بر هرگونه جنبش مارکسیستی بسته شد.

گرامشی در ایتالیا که حزب کمونیست آن بخوبی توسط موسولینی کنار زده شد.

لوکاچ در مجارستان که وضعیتی متغیر و نابسامان داشت.

بنابراین در یک تحلیل ساده جامعه شناسانه می‌توان این گرایش را ناشی از شکست جنبش‌های سیاسی مارکسیستی در اروپای غربی دانست هرچند که لوکاچ خود یک مجارستانی بود و در اروپای شرقی قرار می‌گرفت.

همانگونه که از عنوان این اصطلاح برمی‌آید مارکسیسم هگلی یعنی نوعی بازگشت به ریشه‌های هگلی اندیشه مارکس که در طول سالیان مورد فراموشی قرار گرفته بودند و این افراد در صدد احیای آن بودند چرا که اعتقاد داشتند انقلاب مارکسیستی بدون توجه به جنبه‌های ایده آلیستی اندیشه مارکس امری غیر ممکن می‌باشد اینان برخلاف مارکسیسم لنینیسم به نوعی انقلاب فرهنگی و ایدئولوژی معتقد بودند و نه صرفاً انقلاب سیاسی و اجتماعی .

 

منابع:

1 دانشنامه سياسي داريوش آشوري، انتشارات مرواريد، چاپ ششم 1379.

2 تاريخ انديشه هاي سياسي قرن بيستم (انديشه هاي ماركسيستي ) حسين بشيريه، انتشارات علمي ، چاپ چهارم 1381.

3 نظريه جامعه شناسي در دوران معاصر جورج رتيزر، ترجمة محسن ثلاثي، انتشارات علمي ، چاپ چهارم 1379.

 

 

+ نوشته شده توسط دانشجویان دانشگاه تربیت معلم تهران در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 و ساعت 9:47 |

ريتا رحماني، دانشجوي كارشناسي ارشد، پژوهش درعلوم اجتماعي دانشگاه تربيت معلم تهران

 

زندگی منحصراً دانشگاهی پارسونز:

          تالکوت پارسونز در سال 1902 در ایالت کلرادوی آمریکا متولد شد. او در یک خانواده مذهبی و روشنفکری پرورش یافت. پدرش یک کشیش، استاد و رئیس یک کالج کوچک بود. پارسونز درجه لیسانس خود را در سال 1924 از امهرست  کالج گرفت. در این کالج بود که به علوم اجتماعی راغب شد (در سومین سال تحصلیش) و تصمیم گرفت تحصیلات عالی‌اش را در جامعه‌شناسی ادامه دهد.

          برای تحصیلات فوق لیسانس راهی انگلستان شد و در مدرسة اقتصاد لندن ادامه تحصیل داد. سالی بعد به هایدلبرگ آلمان رفت. در آنجا بود که گرایش‌اش به علوم اجتماعی تحت تأثیر ماکس وبرو مسجل شد. هر چند که وبر پنج سال پیش از ورود  پارسونز به این شهر درگذشته بود اما نفوذش در آنجا همچنان پابرجا مانده بود.

          پارسونز به شدت تحت تأثیر کارهای وبر قرار گرفته و رساله دکترایش را در دانشگاه‌ هایدلبرگ دربارة آثار وبرگرفت (همچنین از آثار کارل مارکس و سومبارت   نیز در رساله‌اش بهره گرفت)

          در سال 1927 به سمت مربی در دانشگاه‌ هاروارد مشغول کار شد. هر چند که بارها گروه آموزشی‌اش را تغییر داد. اما تا مرگش در سال 1979 همچنان در این دانشگاه باقی ماند. در این دوره پیشرفت حرفه‌ای او چندان سریع نبود و تا سال 1939 سمت آموزشی بدست نیاورد. در سال پیش از این تاریخ کتاب «ساختار کنش اجتماعی» را منتشر کرد که طی آن نه تنها نظریه‌پردازان برجسته جامعه شناسی همچون وبر را به بسیاری از جامعه شناسان آمریکا معرفی کرد بلکه زمینه‌ای را برای نظریه تحول نیافتة خودش نیز فراهم ساخت.

          پس از این تاریخ پارسونز پیشرفت دانشگاهی سریعی داشت. در 1944 رئیس گروه جامعه شناسی‌ هاروارد شد و در سال بعد گروه آموزشی ابتکاری روابط اجتماعی را بنا نهاد و ریاست آن را نیز برعهده گرفت و منشأ تغییرات اساسی و تجدید سازمان علوم اجتماعی گردید.

ـ در سال 1949 رئیس انجمن جامعه شناسی آمریکا شد.

ـ در دهه 1950 و 1960 پارسونز پس از انتشار کتابهایی چون نظام اجتماعی (1951) شخصیت مسلط بر جامعه شناسی آمریکا گشت.

ـ او نخستین استاد علوم اجتماعی بود که در سال 1967 به ریاست آن انتخاب بود.

ـ در اواخر دهه 1960 پارسونز بصورت آماج انتقادهای جناح نو پدید و رادیکال جامعه شناسی آمریکا درآمد. آنها پارسونز را یک محافظه کار سیاسی می‌انگاشتند. اما در دهة 1980 نه تنها در ایالات متحده بلکه در سراسر جهان علاقه به نظریه پارسونز دوباره احیا شد.

افکار پارسونز نه تنها بر اندیشمندان محافظه کار بلکه به نظریه پردازان نومارکسیت نیز تأثیر گذاشته است. (جورج ريتزر ـ 1374 ـ ‌ص 534)

 

گوناگونی آثار پارسونز:

بطور کلی در جریان فکری و تطور  آثار پارسونز می‌توان سه مرحله اصلی تشخیص داد:

1 ـ نخستین مرحله شامل آثاری است که پارسونز در آنها کوشیده است تا در آثار پیش‌کسوتان جامعه شناسی معاصر چون وبر ـ پارتو و دورکیم آنچه را که مضمونهای اصلی نظریه «کنش اجتماعی» می‌نامد آشکار کند. پارسونز در هایدلبرگ با مفهوم وبری «کنش اجتماعی» آشنا شد. همچنین پارسونز تحلیل پارتو از کنش غیرعقلایی را کمک مؤثری برای تدوین نظریه کنش انسانی دانست. اما درباره دورکیم پارسونز می‌گوید: « ابتدا باید خیلی چیزهای غلط را که درباره او در کالج امهرست به من آموخته بودند فراموش کنم» اما با خواندن آثار دورکیم پارسونز شخصاً دورکیم دیگری کشف می‌کند. به خلاف آنچه به او آموخته بودند مفهوم شعور یا وجدان جمعی به نظرش به مثابه کلیدی برای تبیین ابعاد روانی و اجتماعی رفتار اخلاقی و تنش اجتماعی بهنجار بود. همچنین پارسونز از دورکیم آموخت که به فرایند عمل و ضد عمل نیروهای همبستگی و بی‌سازمانی اجتماعی و افتراق و یگانگی در نظام اجتماعی توجه کند. بدین ترتیب بود که پارسونز نخستین اثر بزرگ خویش را تحت عنوان : «ساخت کنش اجتماعی» انتشار دا د و از بابت آن شهرت عظیمی کسب کرد.

2 ـ در مرحله دوم کوشش پارسونز صرف انتظام بخشیدن به نظریه کنش اجتماعی، تدوین اساسی منطقی و علمی آن و بالاخره تعمیم آن بصورت «نظریه عمومی کنش انسانی» شده است.

          در فاصله سالهای 1937 تا 1950 پارسونز حدود سی مقاله منشر کرده است که در آنها وجوه مختلف نظریه عمومی کنش را که عناصرش را فراهم کرده ولی هنوز بصورت نظام بیان نشده است بررسی می‌کند. نکات اصلی کارهای پارسونز در این دوره عبارتند از:

ـ نکته اول این که پارسونز نظریه عمومی کنش را در ابعاد بسیار کلی و انتزاعی به نحوی که قابل تفهیم به همه صورتهای کنش انسانی و نه فقط کنش اقتصادی یا کنش اجتماعی باشد در نظر می‌گیرد.

ـ نکته دوم اینکه پارسونز مدل نظام کنش را با جزئیات دقیق‌تر شرح می‌دهد؛ از این لحاظ رهیافت او تحلیل سیستمی ساختار و کارکرد نظام کنش است. به عبارت دیگر به نظر پارسونز کارکردگرایی چیزی نیست جز روش شناسی وسیع‌تری بنام روش تحلیل سیستمی.

ـ نکته سوم این است که پارسونز مبنای تحلیل سیستمی‌اش از کنش را بر پایه متغیرهای ساختاری (Pattern variable) و چهار بعد کارکردی هر نظام کنش استوار کرده است.

3 ـ در مرحله سوم، پارسونز خواسته است که نظریه کنش را در زمینه‌های مختلف شناخت انسانی چون اقتصاد، روانشناسی و علوم سیاسی بیازماید. چون به نظر پارسونز جامعه شناسی نظریه خاصی در چارچوب نظریه عمومی کنش است لذا وظیفه خود می‌داند که کاربرد نظریه عمومی را در سایر بخش‌های کنش انسانی اثبات کند و سومین دوره کارهای علمی پارسونز صرف همین منظور می‌شود. در تحلیل نظام اقتصادی و پایه‌گذاری جامعه شناسی اقتصاد نوین از نظرات «نیل اسملسر» کمک می‌گیرد. در مطالعات اکتشافی کنش اجتماعی در زمینه روانشناسی تحت تأثیر فروید  قرار می‌گیرد و در حوزه سیاست همواره از نظریات وبر تأثیر پذیرفته است.

          پارسونز با بازگشت به نوعی تکامل گرایی قرن نوزدهمی که از اسپنسر الهام گرفته بود درصدد برآمده است تا مسیر تکاملی گام به گام انواع متفاوت جامعه‌ها را مشخص کند .

          اکنون به منظور بررسی آثار و جامعه شناسی پارسونز بهتر است نگاهی گذرا و اجمالی به اوضاع جامعه شناسی آمریکا داشته تا از این طریق بهتر بتوانیم به تباین  آثار پارسونز با آن پی ببریم.

 

اوضاع جامعه شناسی آمریکایی در فاصله دو جنگ :

ویژگی بارز و مسلط جامعه شناسی آمریکا در این دوره تجربه‌گرایی آن است نه یک تجربه گرایی نظری یا ریشه‌ای بلکه یک تجربه‌گرایی کاربردی. پیشداوری قرص و محکمی به نفع پژوهشهای کاربردی وجود داشت که از ارج نهادن به «واقعیتها» ساخته و پرداخته شده بود. تحقیقات تجربی این دوره از جامعه شناسی آمریکایی را می‌توان به دو نوع تحقیقات دسته‌بندی کرد. تحقیقات منتسب به «مکتب شیکاگو» و مجموعة تک نگاریهای بزرگ شهری.

          مکتب شیکاگو مرکز پرتحرک مطالعات جامعه شناسی بود. به لحاظ اهمیت زیادی که در آنجا به پژوهشهای کاربردی محض داده می‌شد این مرکز کم کم به مکتب جامعه شناسی واقعی شهرت پیدا کرده بود. در حالیکه این مکتبی آزاد بود چون در آنجا به معنای حقیقتی کلمه نه تئوری وجود داشت و نه آیین عقیدتی مشترک و آنچه باعث یگانگی اعضای این مکتب می‌شد یا دست کم آن را متمایز می‌کرد اعتماد آن به پژوهش جامعه شناسی و تمایلشان به استفاده از روشهای بیش از پیش دقیق در شناختن موضوعاتی بسیار گوناگون بود. بویژه اینکه آزمایشگاه مطلوبشان محیط‌های شهری بود.

          تحت تأثیر همین مطالعات تجربی محدود ولی ژرفانگر بود که جامعه‌شناسان آمریکایی نسبت به هر نوع تعمیم سوء ظن شدیدی داشتند. آنان معقتد بودند که ورای واقعیاتی که بی‌واسطه قابل مشاهده‌اند آنچه را که جامعه شناسی بتواند تأیید کند چیزی نیست جزو هم و گمان که باعث گمراهی خوانندگان و مایه تضعیف علم جامعه شناسی خواهد شد.

          یکی دیگر از ویژگیهای جامعه شناسی این دوره که می‌توان آن را هم به تجربه‌گرایی نسبت داد بی‌اعتنایی به تاریخ جامعه شناسی و به تفکرات اجتماعی است. زیرا قبل از هر چیز به نتایج تحقیقات تجربی باور داشتند که اطلاعات دقیق‌تری از بخشهای خاص جامعه فراهم می‌کند. جز نتایج تحقیقات تجربی هر چیز دیگری را نوعی فرهنگ سطحی می‌دانستند که نظام آموزشی آمریکایی این دوره نسبت به آن بدگمان بود.

 

جامعه شناسی پارسونز:

          در چنین فضایی از جامعه شناسی آمریکا (که به مختصری از آن در بخش قبل اشاره شد) پارسونز بیشتر به تحقیقات نظری متمایل بود تا به بررسیهای تجربی و علاقه شدیدی به تاریخ افکار و دکترنیهای اجتماعی داشت. نخستین ویژگی او این بود که منحصراً از متفکران اروپایی الهام گرفته است. در واقع این پارسونز بود که آمریکاییان را با افکار ماکس وبر آشنا کرد و همچنین به اعاده حیثیت دورکیم در ایالات متحده کمک کرد. متفکران اروپایی دیگری که پارسونز در آثار اولیه‌‌اش به آنان رجوع می‌دهد عبارتند از فرديناند تونیس، زیمل، مارسل موس، هالبواکس، ژان پیاژه، مالتوس، مالنیوفسکی.

          نخستین تصویری که پارسونز از خودش ارائه داده است تصویر جامعه شناسی است که منابع فکریش منحصراً اروپایی است اما برخلاف بسیاری از جامعه‌شناسان آمریکایی آن دوره منابع فکری او از اروپا فقط آلمانی نبود بلکه علاوه بر آن، آثار متفکران فرانسوی ، انگلیسی و ایتالیایی را نیز خوانده بود. نتیجه این که در شروع زندگی علمی‌اش پارسونز در مسیر جریانهای بزرگ  فکری دو قرن اخیر بوده است.

          می‌توان گفت که پارسونز در روش شناسی ضدتجربی است. نه این که تحقیق تجربی را فی نفسه کم ارزش بداند . او حتی به دقت و موشکافیهای تحقیقات تجربی همکارانش احترام می‌گذارد. هدف حمله او به تحقیق تجربی چیز دیگری است. پارسونز معتقد بوده است که نیاز علم تنها با تحقیق تجربی برآورده نمی‌شود. شناخت علمی به قالب تفکری نظری نیاز دارد که ادراک مشهودی، فرضیه‌ها، روابط منطقی میان مفاهیم، تفسیرهای علمی و نهایتاً شالوده‌های پیش‌بینی علمی را فراهم می‌کند.

          البته پارسونز شخصاً علاوه بر تحقیقات نظری تعداد قابل ملاحظه‌ای نیز بررسیهای تجربی دارد. منتها بخش بزرگی از آنچه را که وی تحلیلهای تجربی‌اش می‌نامد چنان ویژگی خاصی دارد که از این لحاظ او را با سنت جامعه‌شناسی عصرش بیگانه می‌کند. در واقع پارسونز سه نوع تحقیقات تجربی دارد: نوع اول آن دسته از تحقیقات تجربی هستند که آنها را با استفاده از ابزارهای متداول بررسیهای جامعه شناختی چون مصاحبه ـ پرسشنامه ـ مشاهده مشارکتی ـ تحلیل داده‌های کمی انجام داده است. اما دو نوع دیگر تحقیقات تجربی پارسونز است که او را از جامعه شناسان آمریکایی متمایز می‌کند. در نوع دوم پارسونز خواسته است درباره پاره‌ای از مسائل جامعه معاصر بیاندیشد. بنابراین انتخاب مجموعه‌ای از مسائل اجتماعی سرمایه‌داری به عنوان سرآغاز مطالعات تجربی‌اش امری تصادفی نبوده است. پارسونز یکی از قادرترین جامعه شناسان آمریکایی پس از جنگ است که برای عرضة نتایج مشاهدات و تفکراتش به عموم مردم در فراتر رفتن از مرزهای محدود تحقیقات تجربی دچار تردید نشده است.

          نوع سوم تحقیقات تجربی که پارسونز بدان متوسل شده است و شاید شگفت‌انگیز نیز باشد در نظریه «ساخت کنش اجتماعی» است. منتها میدان تحقیقش نه یک شهر بود و نه یک کارخانه صنعتی بلکه افکار چند پدید آورنده اثر بود که او آنها را چون داده‌های عینی تلقی می‌کرد و می‌کوشید که نخست مضامین اصلیشان را بشناسد و سپس وجود مشترکشان را آشکار کند.

اساس معرفت شناختی علم جامعه شناسی:

یک ویژگی دیگر که پارسونز را از همکاران جامعه شناس آمریکایی‌اش متمایز می‌کند، توجهی است که او به مسائل روش شناختی و معرفت شناختی دارد پارسونز دو مسأله روش شناختی عنوان می‌کند:

1 ـ اساس معرفت شناختی جامعه شناسی به عنوان علم چیست؟

2 ـ ارزشها در شناخت جامعه شناختی چه نقشی دارد؟

          درخصوص پرسش اول باید بگوییم پارسونز به علمی بودن جامعه شناسی ایمان داشت. جامعه شناسی باید علم بشود و او این مسئله را وظیفه خویش می‌داند که برای ارتقای جامعه شناسی به پایگاه علمی تلاش کند. منتهی باید دانست منظور پارسونز از خصلت علمی جامعه شناسی چیست؟ به نظر پارسونز تجربه‌گرایی محض، علم کاذب یا توهم علمی است، زیرا در واقعیت، خلاف روح علمی واقعی است. در هر حال تجربه‌گرایی مطلق امکان‌پذیر نیست؛ شناخت واقعیت‌ها استفاده از مفاهیم، مقولات، طبقه‌بندی و نظریه را ايجاب مي كند. ساخت ذهنی که به کمک نمادهای معنوی ساخته می‌شود نهایتاً وجه خاصی از واقعیت عینی است. بنابراین نباید از «شناخت» توقع داشت که میان واقعیت عینی و ساخت معنوی مطابقت کامل وجود داشته باشد زیرا ساخت مفهومی یک بازسازی ذهنی است که آگاهانه و یا ناآگاهانه از عمل تحلیلی نتیجه می‌گردد که بنا به تعریف عبارتست از «گزینش برخی از ویژگیهای مهم در واقعیت و کنار گذاشتن برخی دیگر».

          وانگهی نتیجه این عمل تحلیلی چیزی جز «خیالپردازی سودمند» نیست همانگونه که در ساختن «نمونه‌های آرمانی (Ideal type)» به نظر ماکس وبر رسیده بود. پارسونز موضع‌گیری معرفت شناختی‌اش را «واقع‌گرایی تحلیلی» (Analytic Reallism) می‌نامد منظورش این است که تصویر ذهنی اگر به این دلیل که بازسازی شده است بازتاب خاص واقعیت نیست نسبت به آن بیگانه هم نیست. تصویر ذهنی (مفهوم) جنبه‌های مهم واقعیت را دربرمی‌گیرد زیرا که میان واقعیت و مفهوم، جریان دایمی رفت و برگشت برقرار است به نحوی که تصویر ذهنی از راه حک و اصلاح تصویرهایی که واقعیت به او برمی‌گرداند پیوسته سازگار می‌شود. این واقع‌‌گرایی تحلیلی اساس معرفت شناختی‌ای را می‌سازد که پارسونز بنای ایمانش را به شناخت علمی، روی آن استوار کرده است. پارسونز با دو جریان فکری میراث قرن نوزدهم که به نظر او باعث تأخیر در ترقی علمی جامعه شناسی شده‌اند به شدت مخالفت می‌کند که این دو جریان عبارتند از تاریخ گرایی و رفتار گرایی.

          مکتب تاریخ گرایی تحقق علوم اجتماعی را ناممکن می‌دانست و تاریخ تنها علم اجتماعی می‌شد که وظیفه‌اش روایت و تبیین رویدادهای جزیی، منحصر به فرد و تکرار نشدنی است بدون آنکه توانایی تعمیم دادن نتیجه گریهایش را بصورت قانون یا نظریه عمومی داشته باشد. با اقتدا  به ماکس وبر (در راستای فکری او که سعی کرده بود از دوگانگی خاستگاه کانتی میان علوم طبیعت و علوم فرهنگ (روح) خارج شود) و حتی با غلبه بر ضعف وبر در برابر تاریخ گرایی، پارسونز عزمش را جزم می‌کند تا امکان و لزوم نظریه عمومی برای شناخت جامعه و تاریخش را اثبات کند. در چنین چشم‌اندازی است که عظمت آثار پارسونز و بلند پروازیش در تمامی ابعاد ظاهر می‌شود زیرا قصد او تدوین نظریه عمومی است که اعتبار تبینی‌اش به همه صورتهای کنش انسانی تعمیم پذیر باشد.

          در همان حال که پارسونز بر خصلت علمی جامعه شناسی تأکید می‌کند با تعریف دومي از علوم انسانی به معارضه برمی‌خیزد که به خلاف مکتب تاریخ‌گرایی، فقط شناخت انضمامی و عیان واقعیت اجتماعی را معتبر می‌داند. مطالعه رفتار انسان فقط از خارج و از گذر ژستها و علایمی که در معرض نگاه مشاهده‌گر رفتارگرایی می‌گذرد که نمی‌خواهد جز آنچه را که می‌بیند و یادداشت می‌کند چیز دیگری را بشناسد در واقع نفی یکی از ابعاد واقعیت اجتماعی است که شامل مجموعة وقایعی است که به قدر وقایعی که از خارج می‌توان مشاهده کرد واقعی و حقیقی‌اند.

          از نخستین دستاوردهای علمی پارسونز بویژه در «ساخت کنش اجتماعی» تأکید بر این نکته بود که انسان در کنش خود هدفهایی را دنبال می‌کند، اختیار و اراده‌اش را ابراز می‌کند، از انگیزش‌هایی پیروی می‌کند که نظریة عمومی کنش انسان باید بتواند همه آنها را که از عناصر واقعیت انسانی هستند در خود بگنجاند.

          بر مبنای چنین مفهومی از شناخت علمی بود که پارسونز مسأله مناسبات میان جامعه شناسی و ارزشهای اجتماعی را خیلی پیش‌تر از آنکه چون امروز موضوع داغ بحث جامعه شناسی آمریکایی گردد، مطرح کرده بود.

          برای پارسونز که در این مورد از ماکس وبر الهام می‌گیرد مناسبات پیچیده‌ای که هم وابسته است و هم مستقل میان جامعه شناسی به عنوان یک رشته علمی و ارزشهای درونی شدة جامعه شناس وجود دارد. نخست اینکه تحقیق علمی ایجاب می‌کند که محقق در قبال برخی از ارزشها متعهد باشد که همانا ارزشهای اهل علم است که به عنوان خرده فرهنگ شناخته می‌شود. از آن جمله است مراعات برتری حقیقت و شرافت روشنفکری در کار تحقیق.

          همچنین او باید به برخی از قواعد روش علمی وفادار باشد. خلاصه کلام تعلق خاطر به فرهنگ دنیای علم نوعی فاصله ذهنی میان اهل علم و جامعه ایجاد می‌کند در مورد علوم اجتماعی نقش این فاصله ذهنی بسیار مهم است ، برمبنای این فاصله است که استقلال پژوهشگر در قبال جامعه‌اش یا جامعه‌ای که بررسی می‌کند، امکان‌پذیر می‌گردد، استقلالی البته نسبی ولی پیوسته مطلوب. از نظر پارسونز جامعه‌شناس نباید بکلی در فرهنگ جامعه‌اش جذب شود بلکه باید در دنیای ذهنی‌اش جایی مناسب برای خرده فرهنگ علم نگهدارد و به بهای این دوگانگی است که جامعه‌شناس می‌تواند به مقام پژوهشگر علمی نایل گردد.

 

اراده گرایی:

          مفهوم اراده گرایی پارسونز که با مفهوم واحد کنشی و قضیة میزان وابستگی او به نظریة کنش متقابل نمادین ارتباط نزدیک دارد، موضوع بحث داغی بوده است. ارده‌گرایی که یکی از مفاهیم برجسته کتاب ساختار کنش اجتماعی پارسونز به شمار می‌آید به کنشگرانی راجع است که در موقعیتهای اجتماعی مبادرت به گزینش می‌کنند. هر چند اراده‌گرایی معادل ارادة آزاد و به معنای آن نیست که کنشگران در گزینشهایشان کاملاً آزادند ولی آشکارا بر ذهن، آگاهی و تصمیمگیریهای فردی دلالت می‌کند.

          البته نباید مفهوم اراده گرایی را با اراده آزاد یکی دانست. پارسونز هرگز از موضع اراده آزاد طرفداری نکرد بلکه همیشه بر این عقیده بود که گزینش فردی به وسیله هنجارها، ارزشها، افکار،موقعیتها و نظایر آن محدود می‌شود. (ريتزر، 1374 ـ ص 532).

 

نظریه اجتماعی از دیدگاه پارسونز:

          نظریه چیست؟ به اعتقاد پارسونز نظریه عبارت از یک سلسله مفاهیم انتزاعی خاصی است که تنها منعکس کنندة بخشی از واقعیت اجتماعی است. باید توجه داشت که از دیدگاه پارسونز نظریه چیزی است که ساخته می‌شود و دارای خصلت ارادی است افزون بر آن پارسونز خصلت جبری کنش اجتماعی را مردود دانسته، معتقد است که نظریه باید به ت