مقدمه:
بي گمان بحث اين چنين در سراسر سده 19ميلادي و همچنين اوايل سده بيستم با شدتي تمام رواج داشت: انديشه هاي ماركس را بايد از كدام منبع فلسفي بيشتر متأثر دانست؟
آيا ماركس واقعاً يك ايده آليست هلگلي است؟
آيا او در مكتب ريكاردو و آدام اسميت رشد كرده بود؟
آيا متأثر از جامعه شناسان ماقبل خود بود؟ و سوالاتي بدين گونه
بدون شك اولين پاسخ به اين سوالات همان اصلي ترين پاسخ مي باشد، يعني توجه به اين نكته كه ماركس در حيطه هاي متفاوتي به فعاليت پرداخت، حيطه هايي كه گه گاه چندان ارتباطي با يكديگر نداشتند. هرچند كه انديشه هاي ماركس در نهايت نوعي انسجام دروني به اين ايده هاي گاه پراكنده مي داد. بنابراين بايد اين نكته را پذيرا شويم كه در هر دوره اي تفسيرهاي متفاوت از انديشه اي ماركس ارائه شده است كه امروزه هم در قالب مفاهيم نئوماركسيمي در دانشگاههاي معتبر آمريكا و اروپا رواج دارد.
براي اينكه: به طرح كلي درباره اين تفاسير دست پيدا كنيم، بصورت تيتروار انواع تفسيرهايي را كه از انديشه هاي ماركس صورت گرفته را ذكر مي كنيم.
بي شك نخستين آنها تفاسيري بود كه توسط انگلس و سپس پلخانف، كائوتسكي و برنشتاين انجام گرفت. يعني آنچه را كه ما مي توانيم در مرحله اي ماركسيسم تجديد نظر طلب و در مرحله اي ماركسيسم اقتصادي دانست.
اين گرايش يعني تمايل به جنبه هاي اقتصادي و بالاحض جبري آثار ماركس در سال هاي پاياني سده نوزدهم و سال هاي آغازين سده بيستم، به شدت رواج داشت كه تجلي سياسي آنرا مي توانيم در ماركسيم لنينيسم و حكومت شورائي در كشور روسيه دانست.
بوجود آورندگان اين نظریه این نكته را در كانون افكار ماركس مدنظر قرار مي دادند كه در نهايت عامل اقتصادي، پيش برنده تاريخ و تعيين كننده حيات اجتماعي و آگاهي انسان ها است.
همانطور كه مي دانيم اين افراد معتقد بودند كه از نظر ماركس زير بنا و زير ساخت جامعه يعني آنچه كه تمامي تاريخ بشري را و همچنين تمام تشكل هاي اجتماعي را شكل ميدهد. عامل اقتصادي مي باشد عوامل ديگر نظير سياست، هنر، ايدئولوژي ، عوامل روبنائي و تحت تأثير عامل اقتصاد مي باشد.
هر چند كه انگلس در نوشته هاي خود پس از مرگ ماركس اين نكته را گوشزد كرد كه او و ماركس به هيچوجه قصد تبيين اين نكته را نداشته اند كه عامل اقتصاد تنها عامل مسلط مي باشد بلكه صرفاً به اين دليل كه بر اهميت بعد اقتصاد در جامعه تأكيد كنند اين مبحث را پيش كشيده اند. اما با وجود تمام اين تفاصيل برداشت هاي مبتني بر مبحث زيربنا، روبنا كه مبين عامل اقتصادي مي باشد در دو دهه نخست قرن بيستم رواجي بي نظير داشت.
انگلس نيز مانند ماركس، بارها تاييد كرده است كه نظريه ي آندو و همه رويدادهاي تاريخي و انديشه ها، همه ي امور سياسي و فلسفي و ديني را از راه شرايط اقتصادي و مادي دوره ي تاريخي مورد بحث، شرح مي كند. اما در پايان عمر از پافشاري درين باب كاست و در نامه اي (1890) نوشت كه نه او و نه ماركس هرگز نقطه نظرشان جبر باوري بي چون و چراي اقتصادي نبوده است كه همه ي جريان دگرگوني تاريخي را تنها به علتهاي اقتصادي فروكاهد. وي نوشت كه آنان از نظر تاريخي باور دارند كه تنها «سرانجام وضع اقتصادي پايه است، اما عناصر گوناگون رو بنا نيز بر سر كشاكش تاريخي اثر خود را دارند و در بسياري موارد وزن خود را در تعيين شكل آنها تحميل مي كنند. ميان همه اين عناصر ميانكنشي هست....» دانشنامة سياسي داريوش آشوري ص 288.
انديشمنداني همچون كائوستكي برنشتاين و پلخانف بعدها و بعدها حتي لنين، كم و بيش تحت تأثير اين تفكر بودند.
يكي از نخستين دلايل رواج اين چنين تفكري را مي توان عدم عدم انتشار آثار اوليه ماركس دانستند چرا كه توجه اين انديشمندان بيشتر بر روي آثاري همچون نقد اقتصاد سياسي و سرمايه بود، آثاري كه متعلق به دوره متأخير كار ماركس مي باشند و آثاري همچون دست نوشته هاي اقتصادي فلسفي 1844، مسئله یهود و نقد آموزه هگلي دولت، كه جزء آثار اوليه ماركس مي باشند تا سالهاي سال در كشورهاي اروپائي منشتر نشد. وحتي در دايره المعارفي كه پس از انقلاب اكتبر روسيه بعنوان يك مرجع ماركسيستي بود (منظور دائره المعارفي است كه پس از انقلاب اكتبر روسيه بعنوان يك مرجع ماركسيستي در كشور روسيه نوشته و تهيه شد) ذكر از اين آثار به ميان نيامده بود و ماركس را بيشتر با كتاب سرمايه مي شناختند اما از اوايل سده 20 گرايش در حيطه انديشه هاي ماركسيستي بوجود آمد كه بعدها از آن بعنوان ماركسيم هگلي ياد كردند گرايش كه در مركزآن انديشمنداني همچون گرامشي و لوكاچ قرار داشتند. هر چند كه بايد گفت اين تنها گرايش متفاوت نسبت به انديشه هاي ماركسيستي در سده بيستم نبود.
گرايش هايي همچون ماركسيم انتقادي كه توسط انديشمندان مكتب فرانكفورت مطرح شده ماركسيسم اگزيستانسياليست كه بزرگترين نماينده آن ژان پل سارتر بود و همچنين ماركسيسم ساختار گرا كه نمايندگان آن آلتوسر و پولانزاس بودند، اما آنچه كه به بحث ما مربوط مي شود بررسي گرايشي تحت عنوان ماركسيم هلگي در سده بيستم مي باشد.
كلياتي در باب ريشه هاي هلگي انديشه ماركس
بدون شك ماركس در سالهاي نخست كار خود تحت تأثير ايده هاي هگل بود، يعني تفكري كه در آلمان آن زمان به شدت رايج بود هر چند كه بعدها انديشمندي همچون التوسر منكر تأثير پذيري ماركس از هگل مي شود و ايده هاي فلسفي ماركس را بيشتر متأثر از كانت و فيخته مي داند. اما به استثناي او تمامي مفسرين ماركسيست، حداقل ايده هاي اوليه ماركس را متأثر از هگل مي دانند.
استفاده ماركس از ايده هاي هگلي، محل تفسيرها و تضادهاي بيشماري بود. ماركسيستهاي راست كيش (ارتدكس) كاملاً معتقد بودند كه ايده هاي ماركس واژگون شده ايده هاي هگلي است و اينان با استناده به همان گزاره خود ماركس كه متعقد بود او ايده اليسم هگلي را وارونه كرده است تا به فلسفه خود رسيده اين مسئله را مطرح مي كردند.
براي روشن شدن بحث مي توانيم يك تقسيم بندي كلي از ماركسيستهاي قرن بيستم ارائه دهيم ماركسیستهايي که میتوان آنها را مارکسیستهای فلسفی نامید و مارکسیستهایی که میتوان آنها را مارکسیستهای كلاسيك ناميد.
در بطن انديشه هاي ماركسیستهاي كلاسيك مباحثي همچون اقتصاد گرايي، تكامي گرايي ( منظور پيشرفت تشكل هاي اجتماعي و طبقات مي باشد كه روندي رو به رشد دارد از اين طريق سرانجام مي توانند به آن انقلاب ماركسيستي دست بزنند) و استناد به مبحث ديالكتيك تاريخي بود.
(ديالكتيك تاريخی بدين معنا كه سرانجام روند گريز ناپذير تاريخ بر اساس حالتي ديالكتيكي و كاملاً منطقي به پيش مي رود و جامعه بي طبقه را بوجود خواهد آورد)
اما در مقابل، ماركسيستهاي فلسفي دقيقاً به نقد اين ايده ها پرداختند و نوعي ماركسيسم فلسفي غربي را بوجود آورند. همانطور كه قبلاً عنوان كرديم در مركز اين ماركسيسم كلاسيك نظريه اكونوميستي ماترياليزم تاريخي قرار داشت كه معتقد بود نيروي اصلي در سراسر تاريخ نيروهاي مادي مي باشند اين نيروهاي يقيناً مسير خود را پيدا خواهند كرد و روبه جلو حركت خواهند كرد و سرانجام جامعه مبتني بر طبقات را در هم مي شكنند و از سرمايه داري به سوسياليزم مي رسند ماركسيسم فلسفي به منظور زدودن اين ايده بيشتر توجه خود را متوجه ريشه هاي ايده اليسم هگلي در انديشه ماركس كردند.
گرامشي لوكاچ و كرش، بنيانگذاران اين گرايش بودند.
در سراسر نيمه دوم قرن نوزدهم انديشه هاي ماركس را انديشه هاي غير ايده آليستي، يعني درست نقطة مقابل ايده هاي هگل مي دانستند. اساساً ماركسيسم را مترادف با هرگونه گرايش ضد متافيزيكي و ضد فلسفي مي دانستند و بيشتر براي آن جنبه اقتصادي اجتماعي قائل بودند. نخستين ماركسيستهايي كه در اواخر قرن نوزدهم ، يعني سال هاي پس از مرگ ماركس، بعنوان نمايندگان ماركسيسم كلاسيك مطرح بودند ماركس را صرفاً يك ماترياليست مي دانستند و هرگونه گرايش ايده اليستي او را رد مي كردند و به آن مبحث كلاسيك زيربنا و روبنا تأكيد داشتند. در يك معنا، ريشه اين برداشت هاي ماترياليستي در انديشه هاي خود ماركس قرار داشت چرا كه او معتقد بود كه مباحثي همچون ايدئولوژي ، دين، متافيزيك مباحثي كاذب و دروغين مي باشند و در فراسوي اين مباحث نيروها و عوامل توليدي و فعاليتهاي مادي قرار دارند. اما مسئله در اينجا بود كه ماركسيستهاي پس از ماركس تأكيد اغراق شده روي اين مسئله داشتند و مباحثي همچون ايدئولوژي ، فلسفه، هنر و سياست را زوائدي بيش نمي دانستند در حاليكه ماركس به هيچ وجه زائدههاي جوامع انساني نمي دانست بلكه او معتقد بود كه اين مباحث حالت غير اصيل و غير واقعي همان بعد اقتصادي هستند كه به دليل حالت دروغين خود تبديل به نوعي آگاهي كاذب شدند بنابراين فلسفه زدائي ماركس نوعي كنار زدن اين آگاهي هاي كاذب و رسيدن به آن واقعيت مادي بود. در حاليكه ماركسيستهاي بعدي اين مباحث را به كل انكار مي كردند.
«ماركس هيچگاه عالم ايدئولوژي و فلسفه و متافيزيك را به عنوان زوايد واقعيت مادي و اقتصادي نفي نمي كرد بلكه به نظر او فلسفه و متافيزيك به نحوي نمادين و روياگونه بيانگر واقعيت مادي و زندگي اقتصادي بود و بنابراين نياز به تعبير داشت. از همين رو فلسفه زدايي به نظر او كنار زدن لفافه هاي پندار گونه و افسون مانند فلسفي و متافيزيكي از پيگير واقعيت كار اجتماعي و مادي بود. وي افسانه سرايي فلسفي و ايدئولوژيك و متافيزيكي را نشانه بيماري جامعه و واژگونه بيني واقعيت مي دانست» انديشه هاي ماركسيستي حسين بشيريه ص 127
ماركس معتقد بود كه ايده اليسم هگلي در بطن خود نوعي نمادگرايي و سمبوليسم را نهفته دارد و از اينرو آن گزاره معروف خود را مطرح كرد: وارونه كردن ايده اليسم هگلي او اعتقاد داشت كه اگر نقطه نظري را كه هگل از آن طريق جهان پيرامون خود را مي نگريسته اصلاح كنيم و تغيير دهيم مي توانيم واقعيت را دريابيم و اين همان مفهوم وارونه كردن ايده اليسم هگلي بود.
از نظر ماركس اين مبحث هگلي كه واقعيت پديده اي روحاني است اساساً مبحثي غير واقعي بود. چرا كه هگل از اين طريق عينيات و واقعيات اجتماعي را نيز جزئي از همان روح جهاني مي دانست و معتقد بود كه انسان جزئي از اين روح به شمار مي رود.
بنابراين فلسفة هگل يك فلسفة روح گرا است. روح سعي مي كند خود را بشناسد و از اين طريق به يك خود آگاهي برسد و روح براي اينكه به اين خود آگاهي برسد بهترين جائي كه انتخاب مي كند وجود انسان است چرا كه روح ايده اي فراتر از مبحث انسان است و در قالب انسان مي تواند تجلي مطلوبي داشته باشد و به آن خود آگاهي برسد ماركس معتقد بود تمامي اين مباحث هگلي جنبه اي روحاني دارند. در حقيقت بيان ديگر گونه واقعيات اجتماعي مي باشند ولي با زباني استعاري و رمز آميز.
«هگل واقعيت را به صورت پديده اي روحاني جلوه مي داد تا آدمي در آن به راحتي زندگي كند. در فلسفة هگل عينيت ويژگي خشك و بي روح خود را از دست مي دهد و به لفافة روح در مي آيد و جزئي از وجود انسان و در واقع مخلوق او به شمار مي رود. عينيات نيز جزئي از روح جهاني است و فعاليت روح يا ذهن در فرايند تاريخ هرچه آشكارتر مي گردد. انسان خود در اين فرآيند محمل روح است. بنابراين هگل جهان عيني را روحاني و قابل تحمل ساخته است. فلسفه هگل داستان فرآيند روح است. روح طبيعت و تاريخ را از خود آفريد و خود به شكل عينيات طبيعي و نهادهاي تاريخي درآمد و بدين سان در مكان و در زمان توسعه يافت و از خود بيگانه شد. هدف روح آن بود كه خود را بشناسد و به خود آگاهي برسد» انديشه هاي ماركسيستي حسين بشيريه ص 128.
از نظر ماركس ديالكتیك هگلي تقريباً چيزي مشابه همان ديالكتیكي بود كه خود او به كار مي برد يعني نوعي ديالكتیك ماترياليستي كه جنبه هاي تاريخي نيز داشت ، منتهي ماركس معتقد است كه هگل اين جنبه از ديالكتیك خود را يعني توجه آن به نيروهاي توليد و روابط توليدي را بسيار مهم و گنگ بيان مي كند.
از خود بيگانگي كه هگل مطرح مي كند و معتقد است كه در اين ميان روح بيگانه شده اي وجود دارد از نظر ماركس دقيقاً همان رابطه بين نيروهاي توليد و روابط توليدي است.
«نيروهاي توليد همان روح هگلي و روابط توليد نيز همان عينيت يافتگي روح يا از خود بيگانگي آن است. در فرآيند تاريخي، روابط توليدي نفي مي شود تا نيروهاي توليد به تكامل خود ادامه دهد. مقاومت روابط توليد در مقابل تكامل نيروهاي توليد موجب از خود بيگانگي انسان در فرآيند كار اجتماعي مي گردد» انديشه هاي ماركسيستي حسين بشيريه ص 128
بنابراين از نظر ماركس هگل موضوع را به نحوي درك كرده بود تنها لازم بود كه مفاهيم هگلي را وارونه كرد تا به تصوير مورد نظر او (ماركس) رسيد. يعني از نظر ماركس در فلسفه هگل مفهوم روح جاي مهفوم كار و كار انساني را گرفته بود، يعني آنچه كه ماركس آنرا موتور مولد تاريخ مي دانست. اما همين برداشت ماركس نسبت به هگل يعني بكار بردن گزاره وارونه كردن ديالكتیك هگلي بعدها از سوي انديشمندان ماترياليسم ديالكتيك مورد سوء تعبيرهاي بيشماري قرار گرفت در واقع هدف ماركس از بكار بردن اين اصطلاح جايگزيني ماده به جاي روح نبود، ماركس فقدان روح تاريخي، يعني عدم توجه هگل به تاريخ بشري را مدنظر قرار داده بود. او معتقد بود كه هگل اگر درست تاريخ را مي نگريست در كانون اين تاريخ مفهومي بنام روح را قرار نمي داد بلكه در بطن اين تاريخ مباحثي همچون كار، نيروهاي توليد و روابط توليد قرار دارند كه هگل از آنان غافل بود.
ايده اي كه هگل آنرا در مركز انديشه هاي خود قرار مي دهد از نظر ماركس چيزي شبيه به ايدئولوژي است همان كه ماركس آنرا نوعي آگاهي دروغين و كاذب مي خواند. يعني از نظر ماركس ايدة هگلي نمايانگر واقعيت نيست، بلكه تفسيري مخدوش از واقعيت را ارائه مي كند.
در پايان بايد اين نكته را عنوان كرد كه ماركس جزو گروهي بود كه آنها را هگلي هاي جوان مي ناميدند و بعدها از اين حلقه بيرون آمد. بنابراين در بطن انديشه هاي ماركس تأثير ايده هاي هگلي ديده مي شود، هر چند بصورت مخدوش، چرا كه او معتقد بود تناقض اساسي در انديشه هگل تناقض ميان پراكسيس و نظريه مي باشد. او اعتقاد داشت كه نظريه هگلي يك نظريه كاملاً انقلابي است اما پراكسيسي كه در پس آن قرار دارد يك پراكسيس كاملاً محافظه كارانه است. يعني در انديشه هگل انطباقي ميان پراكسيس (praxis) و نظريه وجود ندارد و ماركس اين نكته را مركز تناقضات هگلي مي دانست. بنابراين در جستجوي راه حلي براي رفع اين مشكل برآمد و در همين جاست كه انديشه ماركس بعدي عملي و سياسي به خود مي گيرد چرا كه از نظر او نظريه بدون پراكسيس امري سترون و نابارور است و اين را مي توان با استناد به همان گزاره معروف ماركس در كتاب ايدئولوژي آلماني تبيين كرد. آنجا كه مي گويد فيلسوفان تا به حال به تفسير جهان پرداخته اند و حال زمان آن است كه به تغيير آن بپردازيم.
بازگشت به جنبه هاي هگلي انديشه ماركس:
ماركسيسم هگلي در واقع واكنشي نسبت به مباحثي همچون ماترياليسم تاريخي، ايده زيربنا / روبنا و تعيين كنندگي عامل اقتصاد بوده، يعني آنچه كه از سوي ماركسيستهاي كلاسيك و همينطور ماركسيست (لنينيستها) مطرح مي شد.
در واقع تفسير هگلي از ماركسيسم نوعي تفسير فلسفي و روشنفكرانه بود و بنيانگذاران اين نظريه بيشتر اشخاص فيلسوف بودند تا كمونيست اين اشخاص حركتي را در قرن بيستم آغاز كردند كه در واقع نقطه مقابل حركت خود ماركس در نيمه قرن نوزدهم بود در حاليكه ماركس سعي در وارونه كردن ديالكتيك هگلي داشت، اين اشخاص برخلاف او سعي كردند كه با ر ديگر واقعيات اجتماعي و اقتصادي را تحت مفاهيم متافيزيكي هگل مورد بررسي قرار دهند يعني بررسي واقعيت اجتماعي از طرق فلسفه مبتني بر متافيزيك
در اينجا لازم است براي روشن شدن بحث، ايده ها و نظريات سه تن از اين انديشمندان را كه در واقع مهمترين ماركسيست هاي هگلي در قرن بيستم بودند مورد بررسي قرار دهيم.
كارل كرش (1961 – 1886):
متولد آلمان پس از جنگ اول به استادي دانشگاه ينا رسيد. عضو حزب سوسيال دمكرات آلمان بود و پس از به قدرت رسيدن هيتلر به آمريكا رفت و در آنجا به تدريس پرداخت.
كرش اعتقاد داشت كه انقلابيون براي از ميان بردن سلطه طبقه بورژوازي بايد مبارزه اي را در پيش بگيرند كه جنبه هاي فرهنگي و ايدئولوژيك آن بيش از همه چيز اهميت داشته باشد و واضح است كه اين برداشت با تفسير رسمي ماركسيسم لنينيسم از مفهوم مبارزه انقلابي انطباق نداشت يعني نوعي ضديت با ماركسيسم اكونوسيتي و لنينيسمي داشت.
كرش معتقد بود كه ماركسيستهاي ارتدوكس و كلاً تمامي ماركسيستهايي كه تنها بر جنبه هاي اقتصادي تكيه مي كنند هيچگاه نتوانستند رابطه ميان ايده اليسم ديالكتيكي هگل و ماترياليسم ديالكتيكي ماركس را درك كنند. او معتقد بود كه بايد رابطه ميان ماركسيسم و فلسفه را بار ديگر مورد بازشناسي قرار داد.
«به نظر كرش بحران نظري و فلسفي در درون ماركسيسم اوائل قرن بيستم را تنها مي توان از طريق كاربرد روش ماترياليستي انديشه ماركس بر تاريخ نظريه ماركسيستي دريافت. به نظر او لنين در شرايط انقلابي بعد از 1917 وحدت نظريه و عمل را دوباره برقرار ساخته بود. اما كرش معتقد بود كه رابطه ماركسيسم و فلسفه را بايد از نو دريافت. به نظر او حوزه ايدئولوژيك در درون جامعه سرمايه داري واجد استقلال نسبي و داراي پيامدهاي خاص خود است. ايدئولوژي بورزوايي هيچگاه به حكم تغيير شرايط عيني از ميان نمي رود بلكه تنها بايد از طريق مبارزه فكري و فلسفي با آن برخورد كرد» انديشه هاي ماركسيستي حسين بشيريه ص 132
فعاليت هاي كرش يكي از نخستين فعاليت ها در زمينه هگلي كردن ماركسيسم در قرن بيستم بود هر چند كه برداشتهاي او و فعاليت هايش نسبت به كارهايي كه بعدها گرامشي و لوكاچ انجام دادند از عمق كمتري برخوردار بود. از نظر او مي توان با تأكيد بر جنبه هاي هگلي انديشه ماركس كمبودها و نارسائي هاي ماركسيسم لنينيسم و جنبش هاي مشابه آنرا برطرف كرد.
كرش بعدها به دليل اين نظريات متفاوت از طرف كليه نمايندگان رسمي گرايش هاي مختلف ماركسيستي مورد تحريمي همه جانبه قرار گرفت.
آنتونيوگرامشي (1937 – 1891)
متولد ايتاليا. در دانشگاه تورين زبانشناسي خواند. در نوامبر 1926 توسط حكومت وقت ايتاليا دستگير و در سال 1928 به بيست سال حبس محكوم شد.
22 دفتر خود را شامل 3000 صفحه درباره فلسفه، سياست و ادبيات در همان زندان نوشت. اقامت در زندان و سخت گيريها باعث شد كه به نوعي خود سانسوري در نوشته هايش روي آورد. چند روز پس از آزادي از زندان در آوريل 1937 بعلت بيماري درگذشت.
انديشه هاي سياسي گرامشي طيف وسيعي از مباحث گوناگون را در برمي گيرد. او در باب فرهنگ، فلسفه، ادبيات، زيبائي شناسي و مباحثي اين چنيني بارها در نوشته هاي خود به تفسير و تحليل پرداخته بود. او بيشتر متأثر از فيلسوفاني همچون بنديتو كروچه (croce) فيلسوف هگلي ايتاليا بود.
گرامشي نيز همچون كرش همواره بر ايجاد شرايط لازم و كافي براي انقلاب تأكيد داشت. او نيز همچون كرش معتقد بود كه ريشه هاي هر انقلابي بايد جنبه فرهنگي و ايدئولوژيك داشته بود و براي اثبات اين مبحث انقلاب كبير فرانسه را مثال مي زد كه در واقع با فعاليت فكري انديشمنداني همچون روسو و ولتر شروع شد. به همين دليل او معتقد بود كه انقلاب سوسياليستي بايد جنبه هاي فكري و فرهنگي داشته باشد و نه لزوماً نوعي مبارزه حزبي و شورائي باشد. او انقلاب روسيه را يك استثناء مي دانست چرا كه روسيه كشوري با شرايط خاص بود و بدون هيچگونه تدارك فرهنگي انقلاب در اين كشور رخ داده بود اما با وجود اين ماركسيسم لنينيسم را براي انقلاب سوسياليستي امري كافي نمي دانست.
«گرامشي به فلسفه ايده اليستي «بند تيو كروچه» فيلسوف هگل گراي ايتاليا گرايش داشت. از نظر سياسي مهمترين موضوع افكار او واكنش نسبت به انقلاب روسيه بود. وي از همان آغاز بر شرايط فكري و روحي انقلاب تأكيد كرد. به نظر او مقدمه هر انقلابي تدارك و نفوذ فرهنگي و انتقاد و نشر انديشه ها و عقايد است انقلاب فرانسه با فعاليت فكري آغاز شد. به همين سان انقلاب سوسياليستي هم نيازمند تدارك فرهنگي و فكري است نه صرفاً فعاليت سياسي و نظامي» انديشه هاي ماركسيستي حسين بشيريه ص 137
گرامشي نيز همچون كرش به علت نفوذ احزاب كمونيست در ايتاليا مورد تحريم هاي فراوان قرار گرفت. از اثر معروف گرامشي، يادداشت هاي زندان مي توان اينگونه استنباط كرد كه همانطور كه ماركس در صدد واژگون كردن ديالكتيك هگلي بود گرامشي نيز در صدد واژگون كردن ديالكتيك كروچه بود. يعني نوعي بازسازي ماركسيسم و رهايي آن از دست برداشت هاي عاميانه و سياسي. به همين دليل گرامشي وظيفه اصلي خود را تركيب و ادغام ايده اليسم و ماركسيسم مي دانست. او در واقع گرايشي همچون ماركسيسم – لنينيسم را نوعي انحراف از ماركسيسم مي دانست. كنش سياسي از نظر گرامشي بدون شك مي بايست پشتوانه اي همچون ايده اليسم فلسفي مي داشت.
او معتقد بود كه هر انقلابي ابتدا با انقلاب در انديشه توده ها ايجاد مي شود. يعني پيدايش يك جهان بيني نوين براي توده ها كه كاملاً از قيد سلطه جهان بيني بورزوائي رها شده باشد دترمينيسم (به معناي تعين گرايي، يعني اينكه همه چيز با حالت جبري به پيش مي رود و نوعي جبر بر سراسر تاريخ حكمفرماست كه در نهايت منجر به انقلاب سوسياليستي مي شود) و اكونوميسم كه در انديشه ماركسيستهاي كلاسيك زيربناهاي جامعه بودند در انديشه گرامشي اهميت خود را تا حدودي از دست مي دهند. ماركسيسم ايده اليستي كه گرامشي طرفدار آن بود در واقع عاري از مفاهيم ماترياليستي بود و در عوض مفاهيمي همچون ايدئولوژي توده ها، فلسفه ايده اليستي و سازمان سياسي احزاب جاي آنرا گرفته بود بنابراين گرامشي ماترياليسم ماركسيستي را در غالب ايده اليسم فلسفي سر و شكلي تازه داد.
«مفهوم كانوني گرامشي كه هگلگرايي اش را نيز منعكس مي سازد مفهوم تفوق است. گرامشي تفوق را به عنوان رهبري فرهنگي كه طبقه حاكم آن را اعمال مي كند، تعريف كرده است. او تفوق را متفاوت از اعمال زوري مي داند كه قواي مجريه و مقننه اعمال مي كنند و يا با دخالت پليس اجرا مي شود.» نظريه هاي جامعه شناسي رتيزر ص 198
در واقع اين جهت گيري گرامشي به اين دليل بود كه او آشكار مي ديد كه تمامي جنبش هاي كمونيستي در اروپاي غربي با شكست رو به رو شده اند و او اين را ناشي از فقدان عنصر فلسفي و ايده اليستي در درون ماركسيسم مي دانست او دليل اصلي اين شكست جبنش سوسياليستي را ماترياليستي كردن بيش از اندازه ماركسيسم مي دانست در واقع در انديشه او مفاهيمي همچون ايدئولوژي و فرهنگ جاي مفاهيم ايدة دوگانه زيربنا و روبنا را مي گيرد.
گئورک لوکاچ (1971 ـ 1885)
متولد مجارستان ـ دوران خلاقیت او در 1920 با بازگشت به هگل در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی رخ داد. شاگرد زیمل و وبر بود. در 1918 عضو حزب کمونیست مجارستان شد پس از فروپاشی رژیم کمونیستی در مجارستان به وین گریخت.
تاریخ و آگاهی طبقاتی او از جانب رهبران بلشویک مورد انتقاد قرار گرفت و در نتیجه از حزب اخراج شد. با پیروزی نازیسم در آلمان به روسیه گریخت.
از 44 ـ 1933 در مؤسسه فلسلفه آکادمی علوم مسکو فعالیت داشت. با برقراری دولت کمونیستی در مجارستان به بوداپست رفت و در دانشگاه بوداپست به تدریس زیباشناسی و تدریس فلسفه فرهنگ پرداخت. در پایان دوره حکومت استالین به انحراف به راست متهم شد. (منظور از راست سرمایه داری است) در 1951 از سیاست کناره گرفت پس از مرگ استالین جزو گره «ناگس» بود که جنبش انقلابی و ضد استالینیستی شوراهای کارگردی در 1956 در مجارستان را هدایت میکرد. پس از سرکوب انقلاب توسط شوروی به رومانی تبعید شد بعدها به مجارستان بازگشت در 1968 در نتیجة تعدیل مواضع حزب دوباره به عضویت حزب پذیرفته شد.
در واقع تأثیر کارلوکاچ را میتوان بیش از همه مرهون مهمترین اثرا و یعنی تاریخ و آگاهی طبقاتی دانست. این اثر مبنایی شد که بعدها ریشههای مارکسیسم غربی که بیش از همه در احزاب مکتب فرانکفورت جلوهگر میشود پایهگذاری شود بنابراین میتوان لوکاچ را پیشرو مارکسیسم غربی دانست. در واقع هدف لوکاچ کنار نهادن برداشت اکونومیستی از مارکسیست بود او معتقد بود که برای بازگشت به تفکر انقلابی مارکس ناچار باید ریشههای اندیشه هگلی او را درک کرد بنابراین در اندیشه لوکاچ بیشتر تأثیر ایدههای هگل را میبینیم تا مفهومی همچون اقتصاد را.
او معتقد بود که برای ایجاد فرهنگ و اخلاقی که از حیطه بورژوائی رها شده باشد لازم است که کل فرهنگ و اخلاق جامعه از بند اقتصاد و روابط تولیدی رها شود. طبیعتاً این اندیشهها با ایدههای مارکسیستهای ارتدوکس و لنینیستها بسیار تعارض داشت، چرا که او اهمیت اقتصاد را نادیده میگرفت. نکتهای که در مورد لوکاچ جالب توجه است. این است که او برخلاف دیگر مارکسیستهای غربی از طریق آثار قبل از 1845 مارکس به ریشهیابی ریشههای هگلی اندیشه مارکس نپرداخت بلکه این ریشهها را در یکی از آثار متأخر مارکس و به عبارتی در اقتصادیترین اثر مارکس یعنی سرمایه یافت.
یکی از مباحث عمده کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی مفهوم از خود بیگانگی میباشد که قاعدتاً ریشههای این مفهوم به هگل برمیگردد. در واقع از نظر هگل فاصلهای میان عین و ذهن یا همان سوژه و اوبژه آن چیزی است که میتوان از آن به از خود بیگانگی تعبیر کرد. اما برداشت لوکاچ از این مفهوم تا حدودی با برداشت هگل متفاوت است در اندیشه هگل مفهوم از خود بیگانگی بیشتر جنبهای فلسفی دارد. در حالی که در اندیشه لوکاچ این مفهوم بیشتر ابعادی اجتماعی و تاریخی دارد و لوکاچ معتقد است که هنگامیکه طبقه پرولتاریا در جامعه به خود آگاهی برسد وحدت میان عین و ذهن نیز تحقق مییابد.
انسان در جامعة سرمایهداری با واقعیتی که خودش (به عنوان یک طبقه) ساخته است روبرو میشود. این واقعیت برای او چونان پدیدهای طبیعی به نظر میرسد که از خودش بیگانه است. او خودش را یکسره بازیچة قوانین این واقعیت میانگارد. فعالیتش محدود به این شده است که برای منافع شخصی (خود خواهانه)اش تا آنجا که میتواند، در تحقق یک نوع قوانین گریزناپذیر فردگرایانه، به پیش تازد. اما او حتی در حین انجام دادن یک چنین کنشی شناختة عینی رویدادها به شمار میآید و نه شناسای آنها. نظریة جامعهشناسی در دوران معاصر رتیزر ص 195
نتیجهگیری:
همانطور که در تک تک این سطور به وضوح قابل رویت بود مارکسیسم هگلی گرایشی مربوط به اوایل سده بیستم میباشد یعنی در واقع واکنشی نسبت به برداشتهای رسمی از مارکسیسم، همچون مارکسیسم تجدیدنظر طلب و مارکسیسم لینینیسم که اینان بیش از همه بر جنبههای اقتصادی اندیشه مارکس و آثاری همچون سرمایه و نقد اقتصاد سیاسی روی آورده بودند و از طریق ایدهای همچون زیربنا و روبنا سعی در تبیین تمامی تاریخ داشتند مارکسیسم هگلی واکنشی نسبت به این جریان میباشد که سعی در فلسفی کردن اندیشه مارکسیستی داشت بنابراین در مقابل دیگر برداشتهای مارکسیستی که عمدتاً وجههای اقتصادی سیاسی داشتند مارکسیسم هگلی ابعادی فلسفی دارد.
میتوان از طریق نمایندگان این گرایش بخوبی دریافت که مارکسیسم هگلی بیشتر از طریق اندیشمندانی پایهگذاری شد که جنبش مارکسیستی در کشورهایشان از لحاظ سیاسی با شکست روبه رو شده بود. کرش در آلمان که با سلطه نازیسم راه بر هرگونه جنبش مارکسیستی بسته شد.
گرامشی در ایتالیا که حزب کمونیست آن بخوبی توسط موسولینی کنار زده شد.
لوکاچ در مجارستان که وضعیتی متغیر و نابسامان داشت.
بنابراین در یک تحلیل ساده جامعه شناسانه میتوان این گرایش را ناشی از شکست جنبشهای سیاسی مارکسیستی در اروپای غربی دانست هرچند که لوکاچ خود یک مجارستانی بود و در اروپای شرقی قرار میگرفت.
همانگونه که از عنوان این اصطلاح برمیآید مارکسیسم هگلی یعنی نوعی بازگشت به ریشههای هگلی اندیشه مارکس که در طول سالیان مورد فراموشی قرار گرفته بودند و این افراد در صدد احیای آن بودند چرا که اعتقاد داشتند انقلاب مارکسیستی بدون توجه به جنبههای ایده آلیستی اندیشه مارکس امری غیر ممکن میباشد اینان برخلاف مارکسیسم لنینیسم به نوعی انقلاب فرهنگی و ایدئولوژی معتقد بودند و نه صرفاً انقلاب سیاسی و اجتماعی .
منابع:
1 – دانشنامه سياسي داريوش آشوري، انتشارات مرواريد، چاپ ششم – 1379.
2 – تاريخ انديشه هاي سياسي قرن بيستم (انديشه هاي ماركسيستي ) حسين بشيريه، انتشارات علمي ، چاپ چهارم 1381.
3 – نظريه جامعه شناسي در دوران معاصر جورج رتيزر، ترجمة محسن ثلاثي، انتشارات علمي ، چاپ چهارم 1379.
